چند روز پیش ادبیات فارسی داشتیم ولی من کتاب زبان برده بودم
سر کلاس دیگه هیچ کاری نمیتونستم بکنم تصمیم گرفتم در مورد یه چیزی که دوست دارم بنویسم که این شد:
قرمز رنگی است که به من شور وهیجان خوشایندی میدهد قرمز به اندازه انسان روح دارد و به همین دلیل قدرت بالایی دارد قرمز میتوان به منزله عشق و دوستی به منزله اشفتگی و هیجان به منزله بدی و وحشت و شیطان و به معنی از خود گذشتگی که(از معنی از قرمز گذشتن) نشآت گرفته است باشد
از جان و روح و عسق و هیجانات شیطانی و قلب و خون گذشتن
قرمز در خورشید و اسمان به منزله اشفتگی انها مینگارد
خورشید در هیجان حذف شدن اسمان در هیجان سرما و برف و نبودن ستاره ها قرمز میشوند
این قرمز را به نماد غم تبدیل میکند
وقتی کسی عصبانی .خجالت زده یا خوشحال میشود رنگ قرمز صورتش نمایانگر است و با ترس و ناراحتی و نگرانی سرخی چهره پنهان میشود انگار فرار میکند
بنگریم که قرمز به عشق و دوستی.هیجان و اشفتگی.وحشت و ترس و بدی و انزجار و خباثت.غرور.فداکاری.دلسوزی.گرمی(به هر معنا).غم.خجالت و خوشحالی و نگرانی که همه احساسات لطیف انسانی هستند قوت میبخشد و شدت این قدرت و روحانیت قرمز را میرساند . این است که دوستش دارم
قرمز به من ارامش میدهد زیرا ارامشم تنها در مواقع ضعف احساسی به هم میریزد بعد از بروز احساسات انسان ارامش میگیرد و قرمز احساسمان را یاداوری میکند
پس مقدسش بداریم



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 8:49 PM توسط saina |

سلام سلام با تمام عشقم
امروز ميخام مثل كسايي كه عاشق نيستن ولي عشق و عاشقا و عاشق شدنو دوست دارن با صورتي بنويسم نه با قرمز عشق
ولنتاین مبارک
به همه ي دوستاي گلم و تمام دوستاي غير گلم و همه اونايي كه دوست من نيستن ولي دوستاي خوبي براي دوستاشون هستن
خدايا
عاشقا رو به هم نرسون اگر چه ولنتاين ميرسوند
اخه عشقشون امروزه تموم شدنيه خودت بهتر ميدوني
ولي همه ي عاشقارو عاشق نگه دار
اونايي كه نميفهمنش عاشق كن
منو عاشق كن
اونايي كه مثل من تو حسرت عشقن به عشق برسون
اونايي كه عشق تو دلشون مرده دوباره زنده كن
و بهم ثابت كن هنوز پاك و بي گناهم و دعا هام بر اورده ميشه
بهاراتون عشقي
تابستوناتون گرم عشق
پاييزاتون پر از خش خش برگا زير ۲ تا پا
تو زمستوناتون با ادم برفي بشين ۳تا و اونقدر سرد باشه كه گرماي عشقو بچشيد و لبخنداتون پشت مه نفسا محو و رويايي باشه
و هميشه عاشق باشين

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 3:39 PM توسط saina |
سلام
بلاخره شهر ما هم برف اومد
کلی ذوق کردم
مدرسه هامونم بخاطر فشار گاز این هفته بجز شنبه تعطیل شد اگرچه هر روز اول کلی درس میخوندیم بعد تازه غروب میگفتن فردا تعطیله
اما نمیدونم چرا امروز که همه پی برف بازی بودن که یه وقت همین یه برفو از دست ندن قحطیه کارت اینترنت اومده
صبح رفتم از دکه سر کوچه مون کارت بخرم اونم چون کارتیرو که من میخواستم تموم کرده بود هی کارتای دیگرو معرفی میکرد یکی سرعتش پایین بود یکی خطش خیلی شلوغ بود
اونم نمیخواست بگه ندارم یه کارت تاریخ گذشته ماه مبارک رمضان
بهمن داد که رو یوزرنیمش با ماژیکی که نمیرفت خط کشیده بودن گفتم :
این که تاریخش گذشته تازه رو یوزرنیمشم خط کشیدن
-نه این هیچی نیست کار میکنه
-ولی این ماژیکه نمیره چطور حروف زیرشو وارد کنم
-بده به من
خودشو زد به اونراه و قسمت پسوردشو پاک کرد و گفت:
بیا رفت
- (تو ذهنم(اسکلی))این پسورد یوزرنیم اون بالاییس
-نه اون چیزی نیست اونو نمیخواد
-(تو ذهنم(پس تو رو میخواد ))اقا با یه داهاتی تازه به شهر اومده محروم اینترنت ندیده که طرف نیستی. همه که مثل خودت نیستن(اروم)
تازه داهاتی ها هم دیگه اینترنت دارن
تو ببر اگه وصل نشد بیارش
- من که میدونم نمیاد یه بار تا خونه برم دوباره برگردم که چی اخه هر بچه ای هم میدونه واسه کانکت شدن باید یوزرنیم هم وارد کرد اما من دیگه حوصله جر و بحث ندارم پولم مال خودت دیگه هم اینجا نمیام
کارترو هم دادم دست پسری که اونجا وایساده بود و از خنده دل و رودش به هم پیچیده بود و گفتم : این مال تو اگه خواستی پولشو ازش بگیر و یه چیزی بگیر بخور الاف نباشی به مردم بخندی
البته خودمونیم ها حق داشت بخنده من خودم چون عصبانی بودم تونستم جلو خندمو بگیرم
بلاخره اومدم پایین ترو از سوپری ته کوچمون یه ئکارت خوب ۲ساعته نامحدود خریدم
برگشتنی یه بار دیگه جلو پسره ضایع کردم اخه کوچه ما موازی خیابو اصلیه اونم داشت میرفت بالا منم سر پیچ سر خوردم و تازه وقتی خندید دیدمش همینطور که بلن میشدم گفتم
حناق پسره الاف بی شخصیت مگه خواهر و مادر خودت نمیفتن
خودمم از حرفی که زدم کپ کرده بودم زود دوییدم تو کوچه و اتنقدر خندیدم که وقتی رسیدم خونه داداشمو پسر عموم فکردن خل شدم
حالا امید وارم سرتون درد نگرفته باشه و روزای برفیه خوبی داشته باشین
مثل همیشه:دوستون دارم با قرمز
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:31 AM توسط saina |
از این عکسه خوشتون میاد؟
من که خیلی
البته منظورم اون پایینیس
اینم یه یلدای سنتی
لاحاف کرسی- انار - هندونه چایی تو سماور تو یه شب برفی
حالا این یکی رو بخونید
که تو چون
خواندن شعری عاشقانه
به من میچسبی
چون خوردن چایی داغ
در شبی سرد و طولانی
تو فکر کن شب یلدا
دستان گشوده تو در برابرم امتداد میابد
تو فکر کن جنگلهای شیرگاه
گنجشککان چشمان من
چه بی هوا رها میکنند خود را
در دل این جنگل تنها
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 6:53 PM توسط saina |
صداي پاي يلدا آرام آرام به گوش مي رسد. يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است . واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا ) وروميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير) نامند . شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و فردای آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدی افزونی می يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد می خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می کردند. هر 
اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام آفريننده در زمان قبل از زرتشتيان بوده است که بعدها او به نام آفريننده نور معروف شد،همان که در زبان انگليسي "day"خوانده ميشود.
يلدا و جشنهاي مربوطه که در اين شب برگزار مي شود،يک سنت باستاني است.يلدا يک جشن آريايي است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال پيش در ايران برگزار مي کرده اند.يلدا روز تولد ميترا يا مهر است.اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است.
نور،روز و روشنايي خورشيد،نشانه هايي از آفريدگار بود در حالي که شب ،تاريکي و سرما نشانه هايي از اهريمن. مشاهده تغييرات مداوم شب و روز مردم را به اين باور رسانده بود که شب و روز يا روشنايي و تاريکي در يک جنگ هميشگي به سر مي برند.روزهاي بلندتر روزهاي پيروزي روشنايي بود درحالي که روزهاي کوتاه تر نشانه اي از غلبه تاريکي.
براي در امان بودن از خطر اهريمن،در اين شب همه دور هم جمع مي شدند و با برافروختن آتش از خورشيد طلب برکت مي کردند.
آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيرينی و ميوه های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در اين شب هم مثل جشن تيرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و يا پری آن، آينده گويی می کنند.
بر گرفته از کتابهای
" دیدی نو از آیینی کهن " نوشته دکتر فرهنگ م
"گاهشماري و جشنهاي ايران باستان" نوشته هاشم رازي
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 3:18 PM توسط saina |
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 3:7 PM توسط saina |
سلام
سلامی به داغیه سرخیه اتش
توی یک شب برفی و سرد کنار اسفالت یخ بسته ی یه خیابون خلوت
پیش دوستا اونجا که به جز سرخیه اتیش و اسمون همه چیز یا سفیده یا سیاه
به صمیمیت و صداقت افراد دور اتیش
به شادابیه من اگر اونجا باشم
اره این رویامه خیلی وقت ندارم فقط باید یه تبریک بگم و بقیش فردا
اینم از من:
بگذار تا برایت بگویم
کمی صبر کن وبنشین پای حرفهایم
بگذار تا برایت بگویم که چگونه یلدای من خالیست از سرما
وخالی از هیاهو و خالی از شادی
یلدای من مملو است از گرمای کلافه کننده ی بخاری
نه به داغیه اتش نه به گرمیه عشق نه به دمای متعادل دستان عرق کرده ی هم کلاسی ها
خالی از اجیل و انار و هندوانه خالی از فال حافظ خالی از جشن و پایکوبیه رویا هایم
بگذار تا برایت بگویم
که چگونه یک سلام گرم معمولی
از هر کس که باشد
دل شکسته ام را شاد خواهد کرد
که چگونه دست نوازشی بر موهای پریشانم اشکهایم را جاری و نفسم را به تاخیر می اندازد
بگذار تا برایت بگویمرهگذر من
ای رهگذر کوچه های تنهایی
لحظه ای درنگ کن و بگذار برایت بگویم
که چگونه میشود تنها ماند و چگونه میشود عشق ورزید به یلدا
وناکام در کنار بخاری گازی در سکوت روی زمین چمباتمه زد و گریست
درست در همان شب که میخواستم بهترین باشد
بگذار برایت بگویم
که چقدر دلم برایش تنگ شده برای یلدایم
که امشب شب میلاد اوست
که در همچون شبی خدایم او را افرید تا در این خلوت یادش تنهایم نگذارد
او امشب شاد است
و سرشار از شادی و دیگر مرا از یاد برده
یا شاید منتظر تلفنم باشد
او یادش را از من دریغ نکرد چگونه تلفن زدنی را از او دریغ میکنم که مرا نیز زنده میکند
اما چیزی
پاهایم را سست کرده
شاید اگر تنها نبودم او را از یاد میبردم
ولی حالا
ولی حالا که تنهایم عهد میبندم
که حتی در ان روزی که زیبا باشد نه!
در ان شب که پر از برف و پر از عشق و صفا باشد
به یاد یلدایم بمانم وباز هم میلادش زیبایش را به او یلدا مبارک بگویم
و به تو ای رهگذر :
یلدا مبارک. کاش یلدای تو سرد و اتشین باشد
دو ستون دارم با قرمز
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 6:59 PM توسط saina |
بعد از یک ساعت هری انها را متوقف کرد و در حالی که به همه ی ان ها لبخند میزد گفت:
کار همتون واقعآ خوب شده . وقتی از تعطیلات برگشتیم میتونیم کارای بزرگتری بکنیم مثل سپر مدافع!
همهمه ی پر شوری بلند شد. همه مثل جلسات پیش دو تا دوتا و سه تا سه تا بیرون میرفتند. اکثر انها پیش از رفتن کریسمس را به هری تبریک میگفتند.هری که شادو سر حال شده بود به کمک رون و هرمیون کوسن ها را از روی زمین جمع کرد و همه ی انها را مرتب در کناری گذاشت. رون وهرمیون قبل از او از اتاق خارج شدند. چو هنوز از اتاق بیرون نرفته بود و هری به امید شنیدن تبریک کریسمس او در انجا مانده بود.
هری صدای چو را شنید که به دوستش ماریه تا گفت:((نه تو برو)) و قلبش چنان به سرعت شروع به تپیدن کرد که احساس میکرد در گلویش میزند. وانمود کرد کوسن ها را مرتب میکند . چه فکرای که به سرش نزد: هتمآ میخواد بگه که قول میده سدریکو فراموش کنه-حتما میخواد به من ابراز عشق کنه-شایدم بخواد با من صمیمی بشه وای خدایا یعنی میشه
اما.....
۰یه دفهمتوجه شد که یقش تو دستای ظریف چو ست وبدونه اینکه بفهمه کی کله چو هوالش شد اون گفت: تو که اینقدر کلاس دفاعتو میزاری و میگی دست خودت نبوده و عکس العملت خوبه و از این حرفا یعنی میخوای باور کنم که نمیتونستی سدریکو نجات بدی یعنی فکر میکنی من نمیدونم که توی نخاله منو دوست داشتی
و همینطور اونشب هیچ خبری از اشکای چو نبود و .....
خلاصه وقتی هری برگشت به سالن عمومی رون و هرمیون با یه ادم قرمز مواجه شدن که رو صورتش جای انگشت بود و زیر چشش بادمجون و تمام بدنش کبود و جای کمربند
نکته ی جالب: دخترا هم کمربند میبندند
امید وارم خوشتون اومده باشه
دوستون دارم با قرمز
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 8:40 PM توسط saina |
روزی از کویی گذر کردم و دیدم دخترک تنهاست
تنهای تنها ودر منزل تنهایی از ان نگاه بی روحش اشکها جاریست
و چه زیباست این صحنه وچه غمناک است تنهایی
به خود گفتم چه خوبست تا منم همراه او تنها شوم اما
او که با من دیگر تنها نبود
دوباره من به خود گفتم
چه ظلمیست این همین یک چیز ان دختر را گرفتن
همین زیبایی غمناک را دریغ کردن
و ان گاه من نیز به مانند همه ره گذران
بعد یک مکث کوتاه بعد از سکوتی چند
وبعد از ان نگاه سرد غم دار
وبعد از لذتی وافر ز تنهایی ان دختر
او را در ان منزل تنهایی به همراه همان یار دیرینش رها کردم
واندیشیدم که چه سخت است تنهایی
غافل از این که خودم تنها شدم
ومن نیز با همان چشمان بیروح
به یار با وفایم تنهایی پشت کرده ویار دیگری را جستسو کردم
دوستون دارم با قرمز
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 11:26 AM توسط saina |
سلام ...........................................................................
خط اولت حقه داش ایمان(تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست)
دیگه هیچ کسو ندارم که بهش تکیه کنم که حرفامو بشنوه و واقعآ بشنوه تو دلم مونده یکی به حرفام گوش بده و تا بیشتر از ۲ دقیقه دووم بیاره تو این منجلابی که من گیر کردم بیشتر از هر چیزی به یه دوست احتیاج دارم که براش درد و دل کنم ولی حتی صمیمی ترین دوستانم هم نمیخوان وقتشونو واسه من یه دختر تنها و بی کس یکی که از دنیا جا مونده یکی که همه رو نقطه ضعفش دست گذاشتنو اونو اصل قرار دادن یه دختر باتمام احساسات ممکنه چه خوب چه بد از جمله عقده های مختلف و شور هیجانی که دیگه شاید...........................
تلف کنه اونایی که حاظرم براشون بمیرم ولی فقط این احساسو بم بدن که منم کسی رو دارم کسی هست که دوسم داشته باشه و بم اهمیت بده
منی که روزی از اونهمه توجه وعلاقه ای که بم نشون میدادن به وجد میومدم منیکه اونقدر زنده و پرانرژی بودم که بدون هیچ سودی هیچ امتیاز معلومی با وجود مشکلاتی که داشتم با وجودتند خویی هام با وجود بی پرواییهام همه دوسم داشتن من حتی حرارت محبت نگاهشونو حس میکردم خب اون موقع ها ما خیلی بچه بودیم اول دوم راهنمایی ولی یه هو چرخ زمونه با سرعتی چرخید که سرامون گیج رفت که همه چیزیادمون رفت که ما دیگه ما نبودیم این چه مسیبتی بود که از کودکی انتظارشو کشیدیم بزرگ شدن اه
خیلی وقتا به پسرا حسودیم میشه اونا وقت بیشتری دارن تازه چرخشون کند تر میچرخه که تا اخر عمر هنوز یه چیزایی تو ذهنشون هست
اما به هم جنسام حق میدم تو این دنیا که پر از ادمه صد رحمت به گرگ که همه چیز اخرش یه جوری میخواد با اونا مخالفت کنه باید فقت به فکر خود بود اگه یه لحظه فقط یه لحظه غافل بشن مثل من جامیمونن تباه میشن میمیرن
حرفای زیادی تو دلمه که میخوام داد بزنم ولی افسوس که دیگه قدرت بیان و انتخاب اونارو ندارم
فقط همینکه دیگه تنهای تنهام
دیگه فقط میتونم درد دلمو همینجا بگم نمیدونم اگه اونروز تو اون جشن تولد یکی از بچه ها اینجا رو بم معرفی نمیکرد تا حالا چه طور تحمل میکردم دلم به این خوشه که یه جایی رو دارم که مال منه که خیلیا حرفامو میشنون بدون اینکه حتی منو دیده باشن که میتونم با حرکی بخوام از غریبه و اشنا از پسر و دختر از بچه و بزرگ و هم سنو سالای خودم ارتباط بر قرار کنم ولی همونطور که قبلآ هم گفتم همین فضا هم از دنیای اطرافم برام بدون مزاحم نمیمونه
از من که بگزریم:
خلاصه نمیشه به امید دوستی موند چون خودشم تنهات میزاره دقیقآ وقتی که نباید
دوستون دارم با قرمز
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:20 AM توسط saina |
سلام من بازم اومدم بلاخره تونستم به اون فکر نکنم سامان راست میگفت احساس من نسبت به اون عشق نبود خودمم اینو میدونستم ولی بلد نبودم کنترلش کنم اخه واسه یه دختر ۱۴ ساله که تازه احساساتش به اوج خودش رسیده سخته میدونین حالا اون احساسو نسبت به یکی دیگه دارم که به راحتی میتونم همه جا جار بزنم ولی نمیتونم بش دسترسی پیدا کنم اخه اون از شهرستان دیگه ای در استان ماست . من اونو پارسالم دیده بودم حالا از اینا بگزریم بزارید بگم که در اصل اون دختره ولی من نمیتونم به چشم یه دختر بش نگاه کنم قد بلند(مثل پسرا) خوشتیپ صدای پسرونه هیچ خبری از برامدگی های جنس مونث نیست قهرمان پنج دوره ی مسابقات سانشو استانی که سه دورش رو با اینکه فقط یه سال از من بزرگتره به خاطر بالا بودن سطح کار تو رده ی بزرگسالان بوده ولی چون نمیتونسته سر تمرینات تیم شهر که تو مرکز استان حاظر بشه هیچوقط به کشوری راه پیدا نکرده فوتبالشم عالیه و از همه مهم تر هم به شدت جنتلمن هم جذاب
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 11:30 AM توسط saina |
سلام تشکر از کسایی که برام دعا کردن راستش من تو مسابقات تو سانشو طلا و تو تالو نقره اوردم تو سانشو که گل کاشتم بایدبرای طلا سه دور بقالا میرفتم حریف اولو که تونستم گیج کنمو امتیاز خوبی ازش گرفتم دور دوم تا استارتو گفتن یه سینه ی پا توهوگوش زدمو اونم کپ کرد و فقط می خواست یه جوری امتیاز بگیره ولی میترسید بیاد جلو من هم از فرست استفاده کردمو هرچی تکنیک بلد بودم روش اجرا کردم تا حدی که در طول کل مسابقات تنها کسی که تو سانشو یکتا زده بود من بودم خلاصه علاوه بر برد برد فنی هم گرفتم و دور اخرو معاف شدم و طلای سنگین وزن نوجوانان رو گرفتم خودمم کفم بریده بود به قول بچه ها تیم ما قهرمان میشه خدا میدونه که حقشه
به لطف یزدان و بچه ها تیم ما قهرمان میشه
البته تیم ما تو سانشو قهرمان نشد تیم خواهر استاد ما که سانشوکار بودن قهرمان سانشو شد ولی تیم ما که تالو کار بود تو تالو اول شد
خیلی ها تلاش کرده بودن (مربی های دیگه ) که مسابقات در غیاب استاد ما که بهترین مربیه استانه(الان مسابقات چینه)برگذار بشه تا شاید مربیه ما سر تمرینامون نباشه و تیمای دیگه هم شانس قهرمانی داشته باشن اما حقیقت اینه که اونا شانسشو دارن قدرتشو ندارن تیم ما ان قدر که سالای پیشم قهرمان بودن همشون یا قهرمان کشورین یا تیم شهرین یا همین امسال وارد تیم شهر شدن بایدم ما قهرمان باشیم ولی حالا دیگه تیم شهر تو تالو مثل همیشه دست استاد ماست و تو تالو دست خواهرش که من با افتخارعضو هردو هستم
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 6:28 PM توسط saina |
وقتی میخام تو اسمون ستارمو ببینم
وقتی میخام که پای حرفای دلش بشینم
وقتی دلم تنگه براش اندازه ی یه دنیا
میخام بگم دوست دارم بهش تو همه شبها
اون نمیاد سراغم
گل نمیشه تو باغم
همش قهر همش ناز نکن غنچه ی تناز
بیا تو اسمونم میخام برات بمونم
بد کردم من میدونم ولی تویی مهربونم
دلت نازک و صافه من این دلو شکستم
ببخش منو عزیزم پیشت دستو پا بستم
حتی اگه تا اخر بخای بدی عزابم
من که پیشت میمونم و از اشک خیس ابم
حق داری تو عزیزم قربون اون چشات شم
منم که این حقیرم از پیش تو نمیرم
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 7:24 PM توسط saina |
سلام برو بچس با حال چطورید امروز بعد قرنی اومدم که یه کم از استرسمو با شما شریک شم الان که اینجا نشستم همش دارم با پا صندلی رو جلو عقب میکنم اخه مسابقات معروف ابان که تو اولین اپ هام ازش یاد شده بو همین فردا شروع میشه خدا میدونه چقدر استرس دارم همش میترسم مثل هفته ی پیش که برا خودم تایم میگرفتم وسط مسابقه وسط فرمم مغزم پاک بشه یا تو سانسو مچ پام که الانم مثل تمام وقتهایی که استرس دارم به شدت ضعیف شده در بره یا لباس جدیدم که خیاطه قول داده۸ فردا بیارتش سالن مسابقات نرسه یا زمانم کمو زیاد بشه مامانم که صب میگفت دیشب تو خواب فرم میزدم جالبه نه؟رفقای عزیز دوستان مهربان داداشییای با حال شما برام دعا
میکنید؟
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 7:4 PM توسط saina |
سلام برو بچه هاي خودموني ميخوام يه چيزي بهتون بگم يكي هست كه چند وقت پيش ديدمش اونم منو ديدو به منظور نگاهم كرد يه ادم جذاب كه از قبل ميشناختمش و ميدونستم با خيليا بوده و همشون الان افسردن وشكست خورده تو عشق يكي كه بهش لقب سلتان قلب ها يادشمن عشقو دادن اتلاعات زيادي در موردش داشتم ولي هيچ وقت فكر نكرده بودم كه چه شكليه اون كسي كه كسايي رو فريب داده بود كه خودشون اخر اتلاعات بودن هم در مورد اون وهم در مورد همه ي پسرا وطرز فكرشون وشيوه هاشون و نقاط ضعفشون ولي وقتي نگام كرد در جا فهميدم كه چه چيزي كار اونارو به اينجا كشونده توسينم احساسي داشتم كه هيچوقت نداشتم از اون به بعد خيلي سعي كردم كه بش فكر نكنم چون ميدونستم چقدر براي احساساتم خطرناكه ولي نميشد النم چند وقتيه كه با اينكه ميدونم با حساسيت بيش از اندازه ي من بعدش ديوونه ميشم چون اوضاي روحيه فعليم هم خيلي بده وبا اينكه مطمئنم كه اونقدر قوي نيستم كه در مقابلش وايسم ولي ديگه قبولش كردم من هر لحضه ميتونم شماره تماسشو خيلي راحت گير بيارم يا براش پيقام بفرستم ولي تنها اميدم به ترسيه كه از پيشامد بعدش دارم نه در مورد اون در مورد پدر و مادرم چون من اگه باش مرتبط بشم هتمن ازم ميخاد كه بيرون همديگرو ببينيمو منم كه نميتونم مخالفت كنم وچون هيجا تنها نميرم و بهانه اي ندارم صد در صد اونا ميفهمن خدا كنه اين ترس نريزه
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 5:58 PM توسط saina |
باز هم سیاه مینویسم
سیاه سیاه چون دلم میگوید شاید میخاهد تمام غمش را در زیبایی سیاهیه شب گم کند
از حضور صمیمانتون متشکرم
نمیدونم چی بگم ولی اینو میدونم که حتی همین جمع صمیمانه تو همین دنیای مجازی هم برام بی مزاحم نمیمونه
در جواب اون دوست عزیزم که میگفت ستاره بودن همیشه قشنگ نیست بگم که من دیگه از زمین که وطنمه بریدم که میخام به اسمون پرواز کنم فعلآ همینو بس![]()
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 9:4 PM توسط saina |
خب حالا برسيم به نبودنم تو اين مدت زياد با تموم شدن تابستون يه كمي وقتم پر شده و خرجم زياد و همينطور كارتاي ويژه ي تابستونم كه محدود و ارزون بود ديگه نيست منم به دليل پول تو جيبيه كم بايد دنبال كارتاي ارزون تر بگردم و چون براي بيرون رفتنم خيلي مهدودم به جاهاي زيادي دسترسي ندارم اما بايد پولمو تقسيم كنم حالا بماند امروز ديگه طاقتم تموم شدو دلو به دريا زدمو رفتم از امير مغازه دار در مدرسه يه كارت ۵ ساعته خريدم خوشبختانه كارتاش تخفيف نوروزي خورده بود (نميدونم نوروز چه وقته) حالا هم دير به دير ميام ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 10:13 PM توسط saina |
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 10:1 PM توسط saina |





البته نمیدونم چرا





+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 8:53 PM توسط saina |
من باید سعی کنم دوستای جدید پیدا کنم خوب دیگه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 3:59 PM توسط saina |




+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 3:32 PM توسط saina |
امروز تو باشگاه داشتم با یکی از دوستای تازه واردم که یه سال ازم از خودم کوچیک تره به وزن ۶۵ کیلوگرم مبارزه میکردم قرار بود در هین مبارزه فنون رو هم بهش یاد بدم اینقدر خنگبازی در اورد و خندید که منم از جدی بودن و یاد دادن خسته شدمو برای مسخره بازی باسر رفتم بین دوتا پاشو اونم تعادلشو از دست دادو ........۶۵ کیلو وزن افتاد رو گردنم وحالا اصلآ نمیتونم تکون بخورم و طبق گفته ی پزشگان (عموی گرامی) احتمالآ باید چهار پنج روزی رو جا استراحت کنم تا دو هفته تمرین برای مسابقات عزیز ابان رو کنار بزارم الانم که اومدم پای کامپیوتربا کمک داداشم بوده که تو بلند شدن از تخت و نشستن روی صندلی کمکم کرده وتازه روی صندلی رو هم حسابی بالش کاری کرده تازه بعدشم از اتاق خودش بیرون شده +با خودم شرط بسته بودم که اگه برای دبیرستانم بازم تیز هوشان قبول بشم شاگرد اول بشم حالا باید کلی از وقتمو اسیر درسو کتاب باشم پس فعلآ خداحافظ دوستان عزیز
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 0:40 AM توسط saina |
من که دلم سوخت شما چطور؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 6:21 PM توسط saina |
زرد نوشتم چون قشنگه زمینشو توسی گذاشتم چون بش میاد
شب نوشتم چون همه خابن ومنم که حالا حالا ها وقت خابم نیست و بی کارم چرت نوشتم چون خیلی خستم و نای فکر کردن ندارم نوشتم تا تعداد پستام ۵ تا بشه و برم رو فهرست![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 0:20 AM توسط saina |
من با تمام احساسم لب به سخن گشودم
اما صدایم مرا همراهی نکرد
من با تمام صدایم فریاد زدم
اما غرورم زبانم را از تلفظ کلمه بازداشت
من با تمام قدرتم با غرور کلنجار رفتم
ولی.....................
انگار غرور تمام وجود من بود و از بین رفت
ومن بازهم ناتوان از فریاد زدن:...............![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 3:10 PM توسط saina |